تبليغاتX
آسمون ریسمون

تا تولد من سالهای سال مانده است

دریاچه ی یخی تا تولد من همچنان خواهد بود

تولد من سالهای سال بعد از این است

هیچ بویی نمی آید

همه جا سرد و تاریک است

دریاچه سالهاست که یخ زده است و سگها گاهی....فقط گاهی با سورتمه از روی آن رد میشوند

ریشه ی درختان کهنسال کاج در یخ قطور فرو رفته است و سالهاست که همانطور مانده است

اینجا حتی روح هم یخ میزند

هیچ حرکتی در اینجا نیست

همه چیز در خود فرو رفته است

تا تولد من سالهای بسیاری باقی ست

و من سالهاست که چشم انتظارم

چشمان بازم مدتهاست که از زیر یخها پیداست

ولی حتی سگهای گرسنه نیز به ان توجهی نمی کنند

چشمانی پر از یخ

که تا تولد من صبر خواهند کرد


نوشته شده توسط آقا وانتی در ساعت  | لینک  | 

خوانده شد ای ؟

عجب !

مبارک باشد !

اما !

غره مشو !

زودا که تو را از یاد ببرند !


نوشته شده توسط آقا وانتی در ساعت  | لینک  | 

سلام

چطوری؟ خوبی؟ هنوز قدیمی نشده اند

میدانم که کسی نمیپرسد حالت را

میدانم که میدانی دلسوزی یعنی چه؟

و تنفری داری مثال زدنی از این

.......

میدانم که خلیده در پیله ی تنهایی

پروانه شدن را به انتظار نشسته ای

و میدانی

که دست نوقان دار پیر هزاران چون تو را ابریشمی ساخته

آبی رنگ

تا بر سر نو عروسان پوششی باشد

مظهر بکارتی مشکوک

.....

میدانم که سرازیر شده ای به دشتهای مه آلود

به امید اینکه کسی باز نشناسد تو را

میدانم که حس واماندگی را میفهمی

و میشناسی ذوب شدن روح را

میدانم که خم شده ای تا کسی نبیند تو را

.........

میدانم که خاطره ی آفتاب گرم اروند کنار شرحه شرحه میکند تو را

میدانم که هنوز ترس موهوم روزگار شهیدان لرزه بر اندامت می اندازد

میدانم که داستان رطوبت ساحل و صدای امواج خزر داغ کرده است تو را

میدانم که هزاران خاطره ی خاک خورده را هزاران بار و هزاران بار قی کرده ای بر دفتر خاطراتت

و مغزت از درک این همه واژه عاجز مانده است و مبهوت خاموش است

میدانم که هیچ کس نخواهد دانست

حتی در لحظه ی مرگ

ای عزیز ترین

سایه مباش

دوست دارم تو را

حتی در لحظه ی مرگ

نوشته شده توسط آقا وانتی در ساعت  | لینک  | 

شباهتی نیست

پس چه کسی باید بود

شاید هیچکس

آه

فرقی نمی کند

تو

عکس منی

نوشته شده توسط آقا وانتی در ساعت  | لینک  | 

همه هیچ است

و هیچ همه چیز

                                 قانون اول آقا وانتی

نوشته شده توسط آقا وانتی در ساعت  | لینک  | 

20:00

21:00

22:00

23:00

24:00

01:00

02:00

03:00

04:00

05:00

06:00

07:00

08:00

09:00

10:00

شاید هم 11:00

نوشته شده توسط آقا وانتی در ساعت  | لینک  | 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

چه زود و چه دیر

و من زندگی بی جسم خود را در کنار درختان توت ادامه خواهم داد

کنار درختی لانه ی سگی است

آن زمان دیگر ابایی از هم لقمه شدن نیست

بوی مرا نخواهد فهمید

روح من در کنار اوست

و با هم نظاره گر پاها

که صبح ها میروند و شبها می آیند

و زمانی در پای درختی جای میگیرند.

او را ترک میکنم 

و بال میگشایم تاهم آغوش پرنده ها باشم

لانه هایی که سرشار از زندگی است

و از آن بالا  نقطه های سیاهی که حرکت میکنند مرا جلب میکند

کمی پایینتر همه هستند ولی کسی وجودی ندارد

لمسی نیست

انگار دریچه ای  باز شده است

نوشته شده توسط آقا وانتی در ساعت  | لینک 

روی صندلی توی پارک نشسته ام 

کتاب در دست 

و به آسمانِ نزدیکِ غروب نگاه میکنم

سوراخهایی درون آسمان است

سیاه

با نوکهای تیز

مانند برگهای چنار

عطرِ موهای دخترکانِ بازیگوش مرا زمینی میکند

و من بیخودی و باخودی خیره به آسمانم همچنان

دور دستی نیست

هر چه هست نزدیکی است

شب و چراغها

وقتِ غمبارِ برگشتن را 

تکرارمیکند

و چیزی در گوشهایم زنگ میزند

.........

آه ای چشمانِ فروفتاده ی من

 نگاه کن

شب است

اشکهای تو بر پیکرِ سردِ پیاده رو توفیقی نمی یابد

مگر دری که برای دیگری باز شود و تو غمبار و خیره با طرح لبخندی

طعم ترش تنهایی خود را مزمزه کنی

آه ای سینه ی لرزان من

تنفس کن

شب را

هوای تو بر پیکرِ سردِ این تاریکی آرزویی نمی یابد

مگر طرح سایه ای بر پشت پرده ی نازکِ پنجره ای یادآور آشنایی باشد دور

آه ای قلب خسته ی من

نوشته شده توسط آقا وانتی در ساعت  | لینک  | 

اين کيست اين اين کيست اين اين يوسف ثاني است اين  خضر است و الياس اين مگر يا آب حيوان است اين
اين باغ روحاني است اين يا بزم يزداني است اين            سرمه سپاهاني است اين يا نور سبحاني است اين
آن جان جان افزاست اين يا جنت المأواست اين             ساقي خوب ماست اين يا باده جاني است اين
تنگ شکر را ماند اين سوداي سر را ماند اين                 آن سيمبر را ماند اين شادي و آساني است اين
امروز مستيم اي پدر توبه شکستيم اي پدر                   از قحط رستيم اي پدر امسال ارزاني است اين
اي مطرب داووددم آتش بزن در رخت غم                      بردار بانگ زير و بم کاين وقت سرخواني است اين
مست و پريشان توام موقوف فرمان توام                       اسحاق قربان توام اين عيد قرباني است اين
رستيم از خوف و رجا عشق از کجا شرم از کجا             اي خاک بر شرم و حيا هنگام پيشاني است اين
گل‌هاي سرخ و زرد بين آشوب و بردابرد بين                 در قعر دريا گرد بين موسي عمراني است اين
هر جسم را جان مي کند جان را خدادان مي کند          داور سليمان مي کند يا حکم ديواني است اين
اي عشق قلماشيت گو از عيش و خوش باشيت گو       کس مي نداند حرف تو گويي که سرياني است اين
خورشيد رخشان مي رسد مست و خرامان مي رسد     با گوي و چوگان مي رسد سلطان ميداني است اين
هر جا يکي گويي بود در حکم چوگان مي دود              چون گوي شو بي‌دست و پا هنگام وحداني است اين
گويي شوي بي‌دست و پا چوگان او پايت شود           در پيش سلطان مي دوي کاين سير رباني است اين
آن آب بازآمد به جو بر سنگ زن اکنون سبو                سجده کن و چيزي مگو کاين بزم سلطاني است اين

                                                                   دیوان شمس تبریزی

نوشته شده توسط آقا وانتی در ساعت  | لینک  | 

چندی میفهمی که تو

وقتی میشود که من

گاهی میخواهی  که تو

آنی می گردم که من

دیری می آیی که تو

شاید میروم که من

نوشته شده توسط آقا وانتی در ساعت  | لینک  |